








عزیز دلم!
امتحان دارم و سرم شلوغه؛ ولی نمی خواستم نوشتن در مورد 3 سالگی ات رو از دست بدم.![]()
تولد امسالت با سال های قبل فرق داشت. امسال خودت ازمون می خواست که جس تبلد (جشن تولد) بگیریم: مامانی! جس تبلد بگیر! کیک بخر! شمع بذار فوت کنم!![]()
اگرچه امسال یه تولد 3 نفره داشتیم؛ فقط من و تو و بابایی؛ اما لذتی بردی از 200 بار شمع روشن کردن و فوت کردن که نپرس!![]()
چه ذوقی داشتی فقط برای شعله کوچک شمع و نه حتی برای کادوها، ذوقی کودکانه که دلم غنج می زد برای بوسیدنت...![]()
![]()


گل پسر در حال ناخنک زدن
خیلی کیف داره ها!!
ذوق و شوقت برای فوت کردن شمع باعث شد که جشن تولد ما دنباله دار شود و فردای آن روز هم که به خانه برگشتیم جشن تولد شماره 2 را برگزار کنیم!!!

این هم یه جور جشن تولده، منتها فقط در حد شمع فوت کردن!

دیشب هم رفتیم منزل مادرم اینا که مثلا من درس بخوانم؛ مامان اینا زحمت کشیده بودن و برات کادو گرفته بودند.
دیشب چند دقیقه ای در میان خانواده ام خندیدیم و دست زدیم و سروصدا کردیم.

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
انگار که خاطرات کودکی ام برایم زنده شد و مرا برد به جشن تولد 9 سالگی ام؛ وقتی که پدرم که طبع شعر خوبی داشت به قول خودش برای دخترش شعری سروده بود:
شب است و شمع، فروزان و شعله رقصان است...
بقیه شعر یادم نیامد؛ اما همینقدر کافی بود تا باز هم گلویم بگیرد و اشک هایم تقلای سرازیر شدن کنند...
نمی دانم چه شد که تولد پسرم را به یاد پدرم گره زدم، شاید نزدیک بودن روز پدر ...
بابای مهربان!
روزت مبارک و روحت قرین آرامش...
دیشب حس خوبی داشتم، البته اگر از سماجت های تو در مقابل خوابیدن بگذرم که بدجوری کلافه ام کرده بود! اما شب خاطره انگیزی بود. انگار 3 سالگی تو با کودکی هایم پیوند خورده است. این دوران مرا یاد خاطراتی می اندازد که هر چند وقت یکبار از پستوی ذهنم سرک می کشند. انگار این دوران تو باعث شده من حس های جدیدی درونم کشف کنم که سال ها بود آن جا در اعماق وجودم فراموششان کرده بودم.
شادی هایی که از بازی با تو، جیغ و فریادهای مشترکمان و دنبال هم دویدن هایمان دوباره در وجودم زنده می شوند و مرا به سال های کودکیم پرتاب می کنند.
عزیزم دوست دارم دوباره کودک شدن را و می خواهم بدانی که خیلی اوقات لذتی وصف ناپذیر از این ارتباط کودکانه می برم.
این احساس را مدیون توام...
3 سالگی ات مبارک.

خيلي وقته که ننوشته ام!! آخ تو رو خدا نزنيد!
با شما هم هستم اميرمهدي خان!
مي دوني من کلا اخلاقم مثل خرس هاست. وقتي مي رم تو خواب زمستوني به اين راحتي ها بيدار نمي شم. البته اين دفعه اين خواب طولاني در فصل گرما اتفاق افتاد مادري!!![]()
شايد هم دليلش اين باشه که خرداديم، با تمام ويژگي هاي خاص خردادي ها... يهو ويرم مي گيره و مي نويسم و بعد هم دوباره مي رم تو غار (بي خيال ايران رادياتور!!)![]()
بعد يه تلنگري مي خورم و دوباره ميام براي نوشتن. مثل تلنگري که با خوندن مطالب مريم به قلبم خورد:
"احساس مي کنم نه تنها من دارم اين روزهات رو از دست مي دم ، خودت هم داري اين روزهاي شيرينت رو از دست ميدي و وقتي شروع به خوندن اينجا کردي ۲۱ سال بعد ... مي فهمي که چهار ماه خيلي خيلي قشنگ از زندگيت ، جاشون اينجا خاليه."
دوستان مهربون هم مرتب سر مي زدن که از همه شون ممنونم و روي ماه خودشون رو بچه هاي نازنينشون رو مي بوسم.
اين مطلب رو وقتي که برق اداره قطع شده بود و من کاري براي انجام دادن نداشتم و جزوه هام هم همراهم نبود تا درس بخونم، نوشتم و حالا هم تايپش مي کنم. (اين هم از مزاياي قطع برق! حالا هي بگين چرا برق رو قطع مي کنن!!)![]()
عسلم! يکي از پروژه هاي مشترک تقريبا هر روزه ما پياده اومدن يه مسيريه که حدود 10-15 دقيقه براي من طول مي کشه و وقتي با هم طي طريق مي کنيم اين زمان تبديل مي شه به 30- 45 دقيقه!! شايد خوندن اين مطلب براي ديگران بي مزه باشه ولي شايد يه وقتي، زماني که پاگرفتن بچه يا بچه هات رو به چشم ديدي، برات جالب باشه...![]()
تقريبا هر روز که داخل ميدان از تاکسي پياده مي شويم، اگر قدري حال و حوصله باشد و مشکل فراخي!!
و خستگي و ... هم نداشته باشم تا خانه پياده مي رويم.
از خيابان مسجد مي اندازيم و مي رويم. کنار مسجد، يک مغازه مهر و تسبيح فروشي است که از وقتي يادم هست آنجا بوده و شايد من هيچوقت درست و حسابي بهش توجه نکرده بودم. يک آقاي چهل و چند ساله اي هم صاحب مغازه است و همينقدر مي دانم که قبلا اين مغازه را پدرش اداره مي کرد.
تو به شدت از اين آقا خوشت مي آيد و اين خوش آمدگي!! خيلي هم عميق است.
يادم هست آن اوايل، فقط بهش سلام مي کردي و او هم با روي باز، تحويلت مي گرفت و جواب مي داد. بعد از چند بار سلام و عليک مهرآميز، کم کم علاوه ب روي گشاده و باز، شکلات هم به اين تبادل مهر و محبت اضافه شد!!![]()
ازآن روز بود که کار اين بنده خدا درآمد! يعني هر بار که من مي خواهم سر خر را کج کنم و از راه ديگري برويم، از تو اشاره و اصرار که: « از اون بر (ور)!» و ما هم با شرمندگي فراوان، به اميد آن که شايد آن آقاي محترم توي مغازه اش نباشد يا مغازه اش بسته باشد و 1000 اميد واهي ديگر!!!
از آن خيابان عبور مي کنيم! هر چه مي خواهم ترفندي به کار ببري که حواست پرت بشود، انگار که دستم را خوانده باشي! اصلا و ابدا کارساز نيست. به قول مريم : عجب جانوري هستي تو!!![]()
خلاصه تا شکلات مربوطه را اخذ نکني از آن جا رد بشو نيستي. چنان هم سلام گرم و گيرا و با ذوق و شوقي تحويلش مي دهي که آن بنده خدا مرتب شکلاتدانش (منظورم مخزن شکلات است!!) را به روز مي کند که مبادا ذوق گل پسر ما کور شود!!![]()
خلاصه آبرويي براي اين حقير نمانده و خجالت زده و با عرض معذرت فراوان مي رويم؛ اگرچه که آن آقا هميشه مي گويد: "نه خواهش مي کنم! من خيلي هم از ديدنش خوشحال مي شم." و تازه اگر چند روزي با کلک و ترفند و با بهانه هاي مختلف، مسيرمان را عوض کنيم و ما را نبيند، بهت مي گه: "کجا بودي عمو؟ چند روزه نديدمت!"![]()
بعدش هم مي رويم جلوتر. نوبت مي رسد به جگرفروشي و تو براي من درباره محتويات داخل يخچال مغازه توضيح مي دهي که : اينا جيگره! من جيگر مي خوام!" بعد خودت با لحن عاقلانه اي اضافه مي کني: "نه! اينا نه! بابايي خودش مي خره!" ![]()
کمي جلوتر، دقيقا در يک نقطه خاص، به آن سمت خيابان اشاره مي کني: "بريم اون بر (ور)!" و از خيابان رد مي شويم و مراسم هميشگي يک، دو، سه و پرش از روي جوي آب را انجام مي دهيم!!![]()
بعد هم پله هاي مغازه هاي عطاري، طلافروشي، شيلات، آبميوه و بستني فروش را تست مي کني و ازشون مي پري پايين و البته پنکه سقفي ساندويچ فروشي سر راهمان هم حتما بايد بازبيني شود و مثل هر روز به عشقت يعني همون پنکه اشاره مي کني که: "ماماني! پنکه!" و چند دقيقه اي با ذوق آنجا مي ايستي و با آن نگاه کودکانه و عشقولانه ات وراندازش مي کني!![]()
خلاصه مي رويم جلوتر و مي رسيم به مغازه اسباب بازي فروشي و به ماشين هايش اشاره مي کني: "مامان! ماشين مي خوام! از اينا!!" و من هم همان ساز هميشگي را کوک مي کنم که : "عزيزم! تو که از اينا داري." اگرچه اين روش بسياري از اوقات جواب نمي دهد. خاطرم هست که يک بار 15 دقيقه بلکه هم بيشتر يه لنگه پا آنجا ايستاده بودم و هر چه از کلک تکراري " من دارم مي رم ها! و ..."
استفاده کردم و توضيحات ارايه نمودم! فايده نبخشيد و آخر هم با تشر مغازه دار بغلي که از اين عزم جزم تو کف کرده بود!
حاضر به جدايي از ويترين خوش آب و رنگ اسباب بازي فروشي شدي...
بعد هم نوبت مي رسد به آقايي که کنار پياده رو، بساط کفاشي دارد و تو قبلا روي همان پله اي که محل بساط فعلي اوست، تمرين پرش مي کردي و من توقع داشتم از ديدن يک جانشين در جاي مربوطه، ناراحت شوي، ولي هر روز حسابي تحويلش مي گيري و سلام و عليک گرمي باهاش مي کني و او هم به همچنين...![]()
اوه! داشت يادم مي رفت. آن تپه ماسه اي جلوي ساختمان نيمه کاره اي که 200 سالي هست آن جا ول افتاده! و تو را ياد پلوي توي ديس مي انداخت و به تپه ماسه اي مي گفتي پلو!!!
البته حالا ديگر مي داني که اين تپه ممکن است به چه دردي بخورد! و هر روز کارت اين است که چند تا سنگ از آنجا برداري و با ابزار دست و پا تا نزديک جوي آب بياوري و بعد هم تمرين سنگ پراني داخل آب را اجرا کني!!
اوايل که بيچاره بودم!
يعني سنگ را بايد شوت مي کردي و اين کار کلي وقت مي گرفت تا سنگ فوق الذکر به لبه جوي آب برسد و سقوط آزاد کند؛ حالا اين کار چقدر وقت مي گرفت بماند. اما حالا به حمل و پرتاب دستي رضايت مي دهي که سرعت کار را به شدت افزايش داده است!![]()
البته چاله هاي پر از سنگ ريزه هم که به همت شهرداري ايجاد شده اند! هم بي نصيب نمي مانند و بايد تست شوند!!
بعدي، ميله هاي فلزي است که سر بعضي کوچه ها به عنوان مانع ورود و خروج وسيله نقليه نصب شده اند و بايد يکي دو دور آنها را طواف کني!
بالاخره مي رسيم به خيابان خودمان و معمولا اصرار مي کني که برويم خريد از تره بار سر خيابان: "مامان جون! (همچين هم اين جون رو سفت و از ته دل مي گي که دلم ضعف مي ره![]()
) گوجه بخر! پوتگال (پرتقال) بخر! و ..."
بعد از توضيحات وافي در مورد اين که امروز نيازي به خريد نيست، وارد خيابان مي شويم و با چند بپر بپر ديگر مي رسيم نزديک خانه. آنجا با اصغر آقا (مغازه دار يمين) و حسن آقا (مغازه دار يسار) چاق سلامتي مي کني. بخصوص با اصغر آقا که رفاقتتان ريشه دار است! از بس که شماره آن بينوا را از موبايل بابايي گرفته اي!! او هم هر وقت مي بيندت مي گويد: "به به! سلام! چطوري مزاحم تلفني؟!"![]()
بعد نوبت به اين مي رسد که تعيين کنيم از در بزرگ وارد خانه شويم يا از در کوچک داخل بن بست!! معمولا نظر آن جناب روي در کوچک است. مي رويم داخل بن بست و از تو اصرار که : "زنگ بزنم!" و من هم همان توضيح بي فايده هميشگي را مي دهم که: "عزيزم! الان که کسي خونه نيست!!" به هر حال مثل هر روز دستاي کوچولوت رو بالا مياري که: "بغلم کن!"
و بعد از زنگ زدن، بلند مي گي : "کيه؟" و خودت جواب مي دهي: "باز کن!"
خلاصه کليد مي اندازم و بعد از تو جيغ و هوار که: " من باز کنم" و در را هل مي دهي که مثلا باز شود!
خدايي اش ديگه اينجور موقع ها مي خوام قاطي کنم!!!![]()
داخل حياط هم يه دفعه عشقت به گل و گياه قلمبه مي شود و شلنگ را برمي داري و کمي باغچه و حياط!! را آب مي دهي و من در اين لحظه ديگه حال و نايي ندارم و مي گم: "مامان جان! بيا بريم بالا!" داخل راهرو هم حس "مليکا" دوستي ات و علاقه بي پايانت به "زن دايي" بالا مي زند که: "بريم شِ مليکا. بريم زن دايي جون" (قربون اون حرف زدنت برم! به جاي "پيشِ" مي گي "شِ"!![]()
) و من اگر حال نداشته باشم که معمولا در چنين موقعيتي ديگه ندااااااااااااارم!!
با جديت مي گم: "بريم بالا!" جلوي آپارتمان هم مراسم کفش درآوردن قصه اي دارد تا بالاخره اين کفش ها را خودت درآوري يا اين افتخار نصيب من شود.
ای خدااااااااااااااااااااا! من چه کنم با این حس استقلال طلبی توووووووووووو!
آخيش! بالاخره رسيديم به خانه و کاشانه!! ![]()

این عکست رو واقعا دوست دارم. مال حدودای ۹ ماهگیته...
یکی از دوست داشتنی ترین عکساته. حداقل برای من...
به خاطر اون چشم ها و اون خنده قشنگت.
دیشب بنده حقیر فقیر سراپاتقصیر
همراه امیرمهدی رفته بودم خونه مامان فاطمه اینا تا خیر سرم درس بخونم. از طرفی یکی از آشناها از دبی کلی لباس و خرت و پرت آورده بود و وسوسه خرید هم که بنده رو راحت نمی گذاشت.
این بود که بعد از خوابوندن گل پسر و کمی فک زدن با مامان فاطمه و مریم و انجام عملیات پرو به انحاء مختلف!! داشتیم قیامت کبرای توی اتاق خاله مریم رو جمع می کردیم تا خیر سرم بشینم پشت کامپیوتر (به قول امیرمهدی: کامی کوتر!!
) سر کارام.
حالا ساعت چنده؟ 5/12 شب که صدای نق نق امیرمهدی بلند شد. خلاصه بعد از کمی ناز و نوازش و بوس و بغل، گل پسر راضی شد که بخوابه.![]()
دوباره اومدم توی اتاق مریم که بعد از 5 دقیقه امیرمهدی با چشمای پف کرده راه افتاد و اومد. این مساله تا ساعت 5/1 نصفه شب 4-5 بار تکرار شد طوری که می خواستم موهای خودمو دونه دونه بکنم. ![]()
آخرش که دیگه امیرمهدی خواب از سرش پریده بود و می گفت: بیا بازی کنیم! رفته بود و ماشین پرسروصداش رو آورده بود و قیژ و قیژ می کشید روی زمین. طوری که مامان هم بنده خدا بیدار شد. هر چی بهش گفتم: مامان جان! برو بخواب! با جدیت دستش رو تکون می داد و می گفت: نه! نه! اصلا! اصلا نمی خوام!! (این ژست جدیدشه!)![]()
من هم که دیدم چیزی نمونده همه اهل خونه زابراه بشوند، عطای درس رو به لقاش بخشیدم و با اضطراب 2 تا امتحان گرفتم خوابیدم و آقا پسر رو خوابوندم. ![]()
امروز خوابم میاد اساسی! البته امتحاناتم به خیر گذشت ولی خودمونیم! واقعا باید برای خودم با این وضع درس خوندن اسفند دود کنم!!! ![]()
![]()

پنج شنبه رفته بودیم خانه باباحاجی. موقع شام، تو که خیلی هله هوله خورده بودی، اشتها نداشتی و نشسته بودی پشت میز و مشغول شیطنت بودی. کاسه ماست رو گذاشته بودی جلوت و قاشق قاشق ماست میریختی توی ظرف زیتون. خلاصه معجونی درست کرده بودی.
عمو محسن داشت از توی اتاق نگاهت میکرد، برای اینکه از آشپزخانه بیارتت بیرون گفت: "امیرمهدی! بیا کارت دارم."
توی هم با اون قیافه جدی که انگار داشتی اتم میشکافتی گفتی: "منم کار دارم!!"
امروز بعد از کار با هم راه افتادیم سمت خونه مامان فاطمه. توی تاکسی، امیرمهدی توی بغلم نشسته بود و من هم داشتم بیرون رو نگاه میکردم که یهو حس کردم روی پاهام داغ شدند!! خلاصه دیدم بله...![]()
با یک وضع فجیعی رسیدیم به میدان و پیاده شدیم. من هم با اخم و تخم داشتم امیرمهدی رو نصیحت میکردم که عزیز من! تو دیگه بزرگ شدی. آخه این چه کاریه؟![]()
روم هم نمیشد بذارمش زمین. همون طوری توی بغلم گرفتمش و تاکسی بعدی رو سوار شدیم و سر کوچه مامان اینا پیاده شدیم.
تا دم در توی بغلم بود و بعد هم گذاشتمش زمین! گشاد گشاد اومد تا توی خونه.
خلاصه آب و آب کشی انجام شد و بعدش خواستم برم توی حمام تا خودم رو هم اب بکشم، اما از ترس این که امیرمهدی دنبالم راه نیفته و هوس حمام رفتن نکنه، توی تاریکی، مراسم آب کشی رو انجام دادم و حتی لامپ حمام رو هم روشن نکردم.
بعدش هم کل البسه موجود رو مجبور بودم توی دستشویی بشورم.
توی این هیروویر، امیرمهدی اومده بود و اصرار که: مامان! بریم حیاط.
من هم شاکی! گفتم: خیلی ببخشیدها! مثل اینکه بنده دارم نتایج دسته گل شما رو میشورم و خلاصه دوباره رفتم بالای منبر که: خجالت داره! من خیر سرم اومده بودم اینجا یه کم درس بخونم! چقدر کار منو زیاد میکنی!
یهو دیدم امیرمهدی روشو برگردوند و با بی محلی خالهاش رو صدا کرد: خاله اشرف! بریم حیاط!
واقعا بنازم به این نفوذ کلام!!!![]()
نیم ساعت بعد یهو دیدم صدام میکنه: مامان! امیرمهدی پیپی داره! رفتم دیدم نخیر! داره نه! کرده!!
خلاصه که امروزمون حسابی گلباران شد!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اینم عکس امیرمهدی در سال ۸۵ در مراسم شب یلدای مهد کودک:

این یکی هم مهر ماه سال ۸۵ توی حیاط مهدکودک:

لابد می گین چه ربطی داره به این مطالبی که نوشتی یا به نوروز و ...؟
خب ربطش اینه که من الان منزل مامان اینا هستم و همین چند تا عکس توی کامپیوتر بود و خلاصه عکس دیگه ای نداشتم. الان هم افتادم رو دنده وبلاگ نویسی!!
باز هم: آی ککککککککککککککککککککمممممممککککک!!
یکی به من بگه با این بلاگرد چی کار کنم؟ من لینک هیشکی رو نمی بینم!! نمی تونم به هیشکی سر بزنم! مگر اینکه برم توی کامنت ها و آدرستون رو پیدا کنم! یکی بگه من چی کار کنم؟![]()
سلام به همگی دوستان عزیز
بعد از یک غیبت طولانی به دلیل مشغله زیاد اعم از کار بیرون از منزل، کار درون منزل، فرزند پروری، همسرداری و ابتلا به فلاکتهای دوران دانشجویی (حسابی شدهام multi- tasking) فرصتی پیش اومد تا خدمت برسم و سال نو رو تبریک بگم. ![]()
برای همه دوستان مهربانم در دنیای مجازی و واقعی! و خانوادههای محترمشون و فرزندان عزیزشون، آرزوی سلامتی، شادی، آرامش، تکامل و بهروزی و گشایش در همه امور زندگی در سال جدید دارم.![]()
امیدوارم سال ۸۷ رو با انرژی مضاعفی شروع کرده باشید و هر روزتون بهتر از دیروز باشه (صا ایران باشید!!)![]()
یا حق

نميدانم كي بود؟ حدود 2 سالگيت بود شايد...
اون موقعها به نماز خوندن ميگفتي: الاّ پر (الله اكبر)!!
توجهم جلب شد ديدم انگشت كوچولوت رو ميذاري زمين و بلند ميكني و ميگي: «الاّ پر!! اونجش (گنجشك) پر!!» ![]()
25 مهر بود. رفته بوديم تولد ريحانه. تو راه برگشت، همراه مامانفاطمه و عمه حميده رفتيم خونهشون!!(خب تعارف كردند، ما هم كه اهل تعارف نيستيم!!!) ![]()
رسيديم به زمين بازي سر كوچهشون. تو هم ذوقزده دويدي سمت تاب و سرسره. گفتم اونا برن خونه و ما هم بعدا ميريم.
خلاصه وسط بازي با يه پسر 12-10 ساله رفيق شدي. البته اون بيشتر با تو رفيق شد و هواتو داشت كه مبادا بخوري زمين و ...![]()
يه سوپري اون طرف خيابون بود كه تا اون رو ديدي ياد عشق اول و آخرت- پفيلا- افتادي و شروع كردي به بهانهگرفتن. بهت گفتم: «توي كيفم دارم؛ ولي مامان فاطمه كيفو برد خونه»، ولي اين دليل اصلا براي جنابعالي كافي نبود!!! ![]()
پسرك فهميد چيميخواي و سريع رفت يه بسته پفيلا گرفت كه با هم بخوريد؛ اما وقتي ولع تو رو كه مشت مشت پفيلا ميخوردي!! ديد از محبتش پشيمون شد و زودي رفت بستهي پفيلا رو داد به مامانش و گفت: «مامان مواظب اين پفيلا باش!!!»![]()
بالاخره باباحاجي اومد دنبالمون كه بريم خونه. تو راه برگشت، آخو* ند جواني از كنارمون رد شد كه يه دفعه بلند گفتي: «الله اپر (الله اكبر) رفت!!!»
من هم گيج!! تو عالم هپروت بودم كه ديدم باباحاجي غشغش داره ميخنده...![]()
![]()
اون اولا، همهاش به جاي اينكه اسم عمو اكبر رو درست صدا كني؛ بهش ميگفتي: «اپّر!! الاّ اپر!!»
تازگيها هم كه با شيطنت صداش ميكني:« اكبر!! الاّ اكبر!!!»![]()

روز 15 دي ماه قرار وبلاگي بود توي بوستان.
من و تو هم تا حالا اونجا نرفته بوديم و من نميدونستم كه اونجا چندتا زمين بازي داره. تقريبا 20 دقيقه به 6 رسيديم اونجا و كمي گشت و گذار كرديم و زمين بازيها رو پيدا كرديم. ولي خب هر چي چشم انداختم مريم و مهديار رو نديدم. هرچي هم زنگ ميزدم، گوشياش رو برنميداشت يا در دسترس نبود.![]()
تو هم گير داده بودي كه: ايم زمين بازي (بريم زمين بازي) من هم سعي ميكردم يه جوري حواستو پرت كنم تا بتونم اول مريم رو پيدا كنم. خلاصه با يك فلاكتي آرومت كردم. از طرفي دلم برات ميسوخت كه حسابي هوس بازي داشتي و نميشد...![]()
جالب اينجاست كه يكبار هم از كنار بچههاي وبلاگي رد شدمها اما چون قيافهها رو نميشناختم دوباره ويلون و سرگردون شديم.![]()
بالاخره چشمم به جمال دلآراي مريم روشن شد
و ما رو به بقيه برو بچ معرفي كرد.
توي زمين بازي هم همه مادران گرامي دوربين به دست مشغول ثبت تصاوير بودند. كسي از دور نگاه ميكرد فكر ميكرد كنفرانس خبريه!!! خلاصه فضا خوب بود و بچهها در حال بازي...![]()
اما از آنجا كه هميشه يه اتفاقي بايد بيفته، در حال بدو بدو خوردي زمين. بلندت كه كردم ديدم دهنت خوني شده
كه البته به خير گذشت!!![]()
اختتاميه هم با سيبزمينيخوران و پيتزا خوران انجام شد.![]()
البته من خيلي از دوستان رو هم نميشناختم و متاسفانه از گلاي نازنينشون عكس نينداختم. از آشناييشون هم بسيار خوشحال شدم. انشالله دفعهي بعد پوشش تصويري هم ميديم!!![]()
از ديدن همه دوستان و گلاي نازنينشون خيلي خيلي كيفور شديم. به ما كه خوش گذشت. اميدوارم براي همه همينطوري بوده باشه.![]()
شركتكنندگان:آرش خان وروجک و آرزو جون، نازنين فاطمه جون و نيلوفر عزيز٬ آنديا خوشگله و مژگان جون٬ مهديار جون و مريم عزيزم٬ بلاچه خانومي و پيروزه جون، ملوسك ناناز و مريم جون، نيلو جون، كسرا جون٬ كيارش جون و بيتا جون مامان كيان و كيارش عزيز (كه اميدوارم هيچ وقت دوباره همچين مشكلي براي گل پسراش پيش نياد و خوب وسالم باشن.
) و ...
اگر اسم كسي رو فراموش كردم ميبخشيد دليلش يا حواس پرتي من بوده يا اينكه به چهره نميشناختم.
پينوشت: از اونجايي كه من خيلي آدم تنبلي تشريف دارم
و خيلي هم سختمه كه عكس آپلود كنم. وقتي ديدم بقيه مامانهاي عزيز خبر و تصاوير قرار وبلاگي رو فرستادند روي تلكسهاي خبري، به نظرم رسيد اگه قضيه، واجب كفايي هم بوده باشه پس از دوش من برداشته شده!!![]()
تا اينكه آرزو جون در مورد عكساي اون روز پرسيد من هم ديدم نميشه حرف دوست جونمو نديد بگيرم
اين بود كه چندتا از عكسا رو گذاشتم. خيلياش هم تار شده بود البته، بخصوص عكساي آرش. به مامانش هم گفتم ماشالله اين گل پسرت اينقدر ورجه ورجه ميكنه من يه عكس درست و درمون نتونستم ازش بگيرم!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ازت میپرسم: امیرمهدی! این چیه؟
- اولاغ (الاغ)
- درسته! آفرین!
سگ رو نشونت میدم و میپرسم: این چیه؟
با شیطنت می خندی: ببعی!
- وروجک! آخه این ببعیه!؟
- سک! (سگ)
- خب این چیه؟
- ببر.
- آفرین! این چیه؟
- ببعی!
میدونم که میخوای سر به سرم بذاری. من هم الکی خودمو عصبانی نشون میدم: چی گفتی؟
- موثلثه (مثلث)!!
- چی؟!
تو هم دوباره میخندی: موشه. (قربونت برم با این "ش" گفتنت! ش رو خیلی با شدت تلفظ میکنی!)![]()
- خب این چیه؟
- گاف (گاو)!
- آفرین! این؟
- خگوش! (خرگوش).
- این؟
اژدهایت رو نشونت میدم،(این عروسک مورد علاقهاته! حالا چرا؟ خدا میدونه!
): این؟
دوباره میروی تو فاز ببعی: ببعی!... اژها (Ezheha) !

نشسته بودم پشت کامپیوتر. دیدم جناب اژدها رو توی یه دستت گرفتهای و شیشه شیرت رو توی دست دیگه و درحال مکالمه با اژدهای مورد علاقهات هستی!!
به اژدها میگی:
- شیر میخوای؟
اژدها: .....
- صبر کن! وایسا! (دقیقا حرف زدن خودمو تقلید می کنی)![]()
- شیر موخوری؟ (میخوری)
البته شیر بهش نمیدی!!![]()
من حسابی خندهام گرفته ولی خودم رو میزنم به اون راه تا ببینم چکار میکنی.![]()
- چرخ سوار شی؟ (چرخ سوار میشی؟)
- صبرکن!
بعد میبریش سمت سه چرخهات. میذاریش توی سبد سهچرخهات و حتی یه دور هم سواری بهش نمیدی!!![]()
![]()
![]()
![]()
این شاید اولین مکالمهات با اسباببازیات بود یا شاید هم من اولین بار بود که دقیقا متوجه شدم!
خیلی وقتا میبینم که خودت نشستهای و بازی میکنی و برای خودت شعر میخوانی:
مادرموشه عالق (عاقل) بود
زنی باهوش و کالم (کامل) بود
…
قربون اون زبونت برم عسل من!![]()

در اين قسمت از سريال، ميپردازم به اسامي خانواده و فاميل و دوستان و ... !!
مامان فاطمه: اولا خيلي راحت كرده بودي خودتو و بهشون ميگفتي: ماطه
بعدش هر دو تا مادربزرگ ها شدند: ماطنه (mateneh)، بعد چند وقت، اعرابگذاريت عوض شد و صداشون ميكردي: ماطنه (matoneh)
هركي ميشنوه كه مامان بزرگات رو اينطوري صدا ميكني دچار كفكردگي ميشه!![]()
بعضی وقت ها که خیلی رگ محبتت قلمبه میشه به مادرم میگی: مامان طه دون (مامان فاطمه جون)!!! يه مدتيه تلفظت خارجي شده و مامان فاطمه رو مامانطهژان صدا ميكني (با لهجه فرانسوي)!! ![]()
يه وقتايي هم كه كاري باهاش داري و خلاصه خودت مي دوني بايد يه كمي محبت خرج كني با يه لحن كشداري ميگي: مامان طه جااااان!! ![]()
خاله مریم: گا!! یه بارهم وقتی خیلی کوچولو بودی، صداش کردی: گامم (ga ma ma)!!بعدش دیگه خیلی زود خاله رو درست گفتی در واقع دایی و خاله رو خیلی زود یاد گرفتی! حالا هم صداش ميكني: خال ميم (khal Mayam)!
دايي مصطفي: به عنوان دايي بزرگه، فقط بهش ميگي دايي! (قربونت برم كه بزرگ و كوچيكي خوب سرت ميشه!) اگرچه بعضي وقتا بهش ميگي: موصفا!!![]()
زن دایی: زنایی!! زدایی!
ملیکا: مکا، میکا، مهایکا، تازگي ها مليكا رو اينطوري صدا مي كني: ميليكا (البته با لهجه ايتاليايي!!!)![]()
دايي مجتبي: عشقت دايي سبا ست!!
اينقدر راه ميري و اسمشو ميگي كه يه بار مربيت ازم پرسيد كه اميرمهدي، يه دايي به اسم "صبا" داره؟!![]()
بعضي وقتا هم بهش ميگي موسبا!!
دايي محمدحسين: تلفظ اسم محمدحسين رو خيلي خاص ميگي!! بهش ميگي:موحوسين!!!
بعضي وقتا هم بهش ميگي دايي محسن!! من نميدونم پس چرا عمو محسن رو درست نميگي!! ![]()
خاله اشرف: بيشتر وقتا زيادي باهاش خودموني ميشي و ميگي: اشف!! بعضي وقتا هم ميگي: خال اشف!!
باباحاجي: از همون اول به باباحاجي ميگفتي: باباجي. بعضي موقعها هم ميزني كانال فرانسه و ميگي: باباژي!!!
عمه حميده: اوايل برات سخت بود كه كامل صداش كني و فقط ميگفتي: عمه. بعدش ديگه به صورت تركيبي صداش ميكردي و ميگفتي: عميده!!!![]()
عمو: تلفظت اوایل خیلی با عمه فرقی نداشت یعنی به هر دو میگفتی: عم، باید دقت میکردیم که به کی اشاره میکنی!! ولی الان دیگه عموها رو به اسم صدا میکنی و تقریبا درست.
عمو حسام: بعضي وقتا بهش ميگي: حسام!! (س رو يه چيزي بين س و ش ميگي كه خيلي بامزهاست.
) بعدش كه بهت تذكرات لازم داده ميشه صداش ميكني: عم حسام!!
عمو محسن: اوايل عمو محسن بنده خدا رو هم عم حسام صدا ميكردي بعد از يه مدت شد: موسن!! بعدش هم عموسن (Amoosen)!!!![]()
عمو حسن: به عنوان عموي بزرگ، فقط بهش ميگي عمو!! تازگيها بعضي وقتا بهش ميگي: حسن قاقا!!!
زن عمو: زم عمو، زن عمو.
ریحانه: حانه، خانه!!
نیخانه! نیحانه! جديدا هم درست صداش مي كني: ريحانه.
حسین: اون اوایل هر وقت میپرسیدیم اسم بابات چیه و تو میگفتی: خوسین!! ما هم هرهر میخندیدم.
اینه که بعدش شرطی شدی! تا میبینی ما داریم میخندیم صداتو دورگه میکنی و با لحن شیطنت آمیزی میگی: خوسین!!! بعدش شد: حوسین! تازگیها بابایی رو صدا میکنی: حسین قاقا (حسین آقا)!! يه چند وقتيه خيلي مهربون شدي و بهش ميگي: حسين ژان (حسين جان)!!![]()
اکرم: اتم! اسم! اسم دادا (اکرم سادات)!اکم، بعدش هم هر وقت یه کار مهمی داشتی یا میخواستی قربون صدقهات برم صدام میکردی: اکم دادا. تازگیها اکم سادات(اکرم سادات) به طور کلی داره جای لفظ مقدس مادر رو میگیره!
البته به تازگي كلا خلاصهاش ميكني و ميگي: اكم سا!!!![]()
مهديار: اون اوايل، فقط بهش ميگفتي:مه (Mah) بعدش هم شد: متيار!!
وقتي ميخواي يه خانوم رو به نام فاميلش صدا كني بهش ميگي: خان ... !! مثل خان حسني!! خان ناظم و غيره!!!![]()
شايد بعدها ادامه داشته باشد...!!
پ.ن. راستي ننه گلي جون!! ميدونستي خيلي باجذبهاي؟!
اين سحر كلامت هر بار منو افسون ميكنه و وادار ميكنه به نوشتن!!!![]()