








یه پلیسی بود که مدتی سر چهار راه امیرآباد، می ایستاد که حسابی باهاش گرم می گرفتی واون هم تحویلت می گرفت، یه بار هم بنده خدا داشت بیسکویت می خورد که بسته بیسکویتش رو کلا تقدیم شما کرد!
نکته دیگه این که مدل خیلی از ماشین ها رو هم می شناسی، انواع پژوها، پراید، ریو، پیکان،زانتیا، مزدا ۳۲۳ و ... ماشین مورد علاقه ات هم مزدا ۳۲۳ است و چند بار ازم خواستی که برات بخرم!!!![]()
بگذریم... داشتم می گفتم که کلا حواست خیلی جمع مدل رانندگی بزرگ ترهاست! مثلا وقتی با بابایی میریم بیرون و یه ترمز نابجا می کنه، کلی شاکی می شی و تذکر می دی که: درست رانندگی کن! البته این قضیه تا حدی بر می گرده به تماشای سی دی های "سیا و هوتی" و "عموپورنگ".
کوچیک تر که بودی، یکی دو تا تکه کلام ناجور هم داشتی. مثلا وقتی توی ترافیک می موندیم یا ماشین جلویی یه دفعه می زد روی ترمز، دادت بلند می شد که: برو دیگه! اوزگاله (بزغاله)!!!![]()
حالا همه اینا رو گفتم تا برسم به قضیه دیروز. داشتیم از کوچه دهم می رفتیم به سمت امیرآباد. کوچه دهم درواقع چیزی بیش از کوچه است!! درحد یه فرعی پر رفت و آمد. یه پژو ۲۰۶ داشت به سمت امیرآباد می رفت که یهویی ترمز کرد و انگار می خواست وارد فرعی سمت چپش بشه که پژو پشت سری، شترق کوبید پشتش!! چنان صدایی بلند شد که برای چند لحظه میخکوب شدیم. رفتی و روی لبه جدول ایستادی به تماشا. راننده ها با قیافه های عصبانی پیاده شدند و داشتند در سکوت، وضع چراغ و سپر ها رو برانداز می کردند. با قیافه و لحن جدیی، صداتو بلند کردی و گفتی: آقا! این چه وضع رانندگیه!! درست رانندگی کن!
حسابی جا خوردم! یواش بهت گفتم: مامان جان! شما چه کار داری به این کارا؟ بیا بریم! چشمم افتاد به راننده ها و دیدم هرهر دارند می خندند!!![]()

یه نمونه از علاقه بی پایان تو به ماشین بازی! داری غر میزنی که چرا اینقدر زود تموم شد؟!!
این مسجد بازسازی شده و توی ساختمان جدیدش، آسانسور هم اضافه شده که به جذابیتهای مساله برای تو اضافه می کنه!
اولین باری که برای نماز رفتیم توی این مسجد یادم نیست کی بود! فکر می کنم بیش تر از ۱ سال پیش! اون وقتا انگار موقع نماز کمتر بازیگوشی می کردی و حضور قلبت هم بیشتر بود!!
خلاصه اولین بار که رفتیم مسجد، چنان نماز درست و درمونی خوندی با رعایت واجبات و مستحباتش که ملت کف کرده بودند!
البته کلا فقط نماز ۲ رکعتی بلدی، یعنی کل نماز ها رو ۲ رکعتی به جا میاری!! ولی تقریبا همه بخش ها رو درست می خونی.
خلاصه که اون شب، خانم های نمازگزار کلی جایزه بهت دادند، از شکلات و آب نبات بگیر تا جایزه نقدی!!![]()
اما تازگی ها موقع نماز خواندن خیلی سروصدا راه می اندازی و حواس مردم رو پرت می کنی! اینقدر هم بلند بلند نماز می خونی که صدای دیگران درمیاد. چند روز پیش یه خانم مسنی که موقع نماز بغل ما نشسته بود، با لحن ملایمی گفت: پسر خوب! یه کمی یواش تر بخون، حواسمون پرت می شه! که برگشتی و با طلبکاری بهش گقتی: ساکت شو! بی ادب!!
که کلی سرخ و سفید شدم و عذرخواهی کردم!! ![]()
دیشب هم موقع نماز جماعت، می رفتی سجده و بعد یه دفعه از سجده بلند می شدی و می پریدی هوا!!!
چنان گروپ گروپی راه انداخته بودی و ذوق می کردی از این نمایش که بیا و ببین! سر نماز نمی دونستم باید چه کار بکنم؟! اصلا نفهمیدم چی خوندم! سلام که دادم، برگشتم و با صدای آروم ولی عصبانی، تشر زدم بهت که: امیرمهدی!
عکس العملت خیلی جالب بود! تا عصبانیتم رو دیدی، سریع رفتی سجده: سبحان ربی.... سبحان ا...، سبحان ا... و ادامه ماجرا تا تشهد و سلام!!!![]()
یعنی اینطوری بگم که فکم افتاد فسقلی!!
خانوم سمت چپی خنده اش گرفته بود و گفت: ماشالله بچه های این دوره و زمونه خیلی زبلن!!

اميرمهدي خان عابد و زاهد!
عكسي از نماز خوندن هاي توي مسجد ندارم! اين عكس هم مربوط به پاييز ۸۷ هستش كه بساط ناهار را برداشته بوديم و رفته بوديم پارك!
فعلا عکس ۵-۶ روزگی شو داشته باشین تا بعد!

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چند شب پیش، موقع برگشتن به خونه، مجبور شدم بغلت کنم. این اتفاقیه که هر چند روز یکبار می افته و به خاطر خستگی و استدلال های جنابعالی که با لحن ناله مانند و عشوه ناک ادا میشه که: مامان من خسته شدم! ببین کمرم درد می کنه! من بچه ام! کوچولوام!!! و ....
ناچار می شم که بغلت کنم و بعدش هم عواقبش اعم از کمردرد و دردهای عصب سیاتیک و شل و شیت شدن های ناشی از اون رو به جون بخرم!!
شبش دیدم دیگه نمی تونم بشینم و رفتم دراز کشیدم و پتو پیچیدم دور خودم تا بهتر بشم. هی رفتی و اومدی که: پاشو! چرا خوابیدی؟ و من توضیح دادم که حالم خوب نیست.
رفتی پیش بابایی و با لحن غصه ناکی!
پرسیدی: "بابا! مامانی چی شده؟"
بعد از تموم شدن مکالمه تون، اومدی توی اتاق و نشستی کنارم. دستات رو حلقه کردی دورم و با لحن بامزه ای گفتی: "مامانی! ببخشید که کمرت درد گرفت! مذرت (معذرت) می خوام!"![]()
قربونت برم! تو کی بزرگ شدی جوجه من!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
توی حیاط مهد کودک، داشتم باهات خداحافظی می کردم. بوسیدمت و گفتم: "مواظب خودت باش عزیزم!"![]()
جواب دادی: "تو هم مظاظب (مواظب) خودت باش!!!![]()
جدیدا مرتب به من می گی که برات عکس سوسک بکشم و بعدش هم افتخار رنگ آمیزیش رو هم به من می دی. یه وقتایی هم خودت رنگش می کنی. نکته جالبش اینه که ظاهرا به خاطر این نقاشی های متناوب! تازگی ها ترست از سوسک خیلی کمتر شده و بعضا وقتی یه سوسک نیمه جون یا وفات یافته می بینی، شجاعتت گل می کنه و با هیجان می گی: بذار من بزنمش!! و یه لنگه دمپایی بر می داری و از شعاع چند متری حواله اون بدبخت مادرمرده می کنی!![]()
چند وقت پیش دوباره به فرموده شما داشتم سوسک می کشیدم. از بابایی برای هزارمین بار پرسیدی که: بابایی! این چیه؟
بابایی جواب داد که: سوسک! و توضیح داد که به این سوسک ها می گن سوسک کولورادو!!
چند دقیقه بعدش من رو صدا کردی: مامانی! بیا برام سوسک کادویی بکش!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این مدت که توی ماه رمضان، مامان فاطمه اینا تعمیرات و بنایی داشتند و مامان فاطمه بیشتر وقتا خونه بود، من هم از فرصت سوء استفاده می کردم و چون رفت و آمد برام سخت بود، تو رو پیش مامان فاطمه می گذاشتم. یه روز که دیر اومدم خونه. خاله مریم تعریف می کرد که از سر کار اومده بود و قبل از افطار، خسته و داغون دراز کشیده بود. یه ملافه رو برداشته بودی و رفته بودی سراغش که:
عزیزم! قربونت برم! یخ نکنی! بیا اینو روت بکشم!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در راستای مزاحمت های همیشگی ما برای مامان فاطمه و شیطنت های بی امان تو! خاله مریم که دیگه حسابی قاطی کرده بود، دادش در اومد: امیرمهدی! بسه! میام می زنمت ها!
جوابت بهش واقعا منحصر به فرد بود: نه قربونت برم! من تو رو می زنم!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

وروجک من در حال سرسره بازی بر سرسره انسانی!!
رفته بودی روی پهلوی بابایی بینوا ایستاده بودی و ذوق می کردی که ببین! من رفتم روی بابا!!
بعد هم خوابیده بودی روی اون بنده خدا که: من دارم سر می خورم!![]()
قربون صدقههای متقابل من و امیرمهدی:
امیرمهدی: ای پدر صلواتی!
من: ای جیگرصلواتی!!
امیرمهدی: ای جیگر سوخته!!!
من: ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سرگیجه شدیدی گرفته بودم و خاله مریم داشت فشارم رو میگرفت. از آنجا که کلا علاقهمندی شدیدی به ابزار و وسایل ممنوعه و نامربوط!! داری، سریع خودت رو رسوندی!!![]()
امیرمهدی: خاله!
خاله مریم: جانم!
امیرمهدی: من رو هم فشار میدی؟!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یکی از بازیهای من و تو با هم مامان سواری است، بنده نقش مرکب رو بازی میکنم و شما هم نزول اجلال میکنی روی کمرم!! آمدی سراغم که: مامان! بیا مامان سواری!
- مامان جان! یه دقیقه نشستهام دارم فیلم تماشا میکنم. برو به بابا بگو بیاد باباسواری!
- نهههههههههه! بابایی پاش درد میکنه!!
جانم!
پس کلا فقط مامانا باید سواری بدن؟!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در راستای ادامه امتحانات من و مزاحمت همیشگی ما برای مامان فاطمه، دیشب تا ساعت 5/1 که من داشتم درس میخوندم، شما هم پا به پای من بیدار بودی و سروصدا میکردی. خاله مریم که میخواست با یه ترفندی ساکتت کنه، گفت که بیا آهنگ سریال رستگاران گوش کن و برات هدفون گذاشت، غافل از اینکه علاقه تو به آواز و موسیقی کار دستمون میده و نصف شبی، خلقی به خاطر همخوانی پسرک با جناب اصفهانی، زابراه میشوند!!
من که دیگه کم آوردم و با اصرار بردمت که بخوابونمت. توی تاریکی صدای هه هه شنیدم و فکر کردم داری گریه میکنی. بعدش که دقت کردم دیدم هر چند ثانیه صدای هرهر خندهات بلند میشه. هرچی هم پرسیدم که نصف شبی داری به چی می خندی جواب ندادی.
به قول بابایی، لابد داشتی برای خودت جوک تعریف میکردی!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روش جدید گفتمان تو قربون صدقه رفتنه، حالا طرفت ممکنه من باشم یا اسباب بازیت یا یه صندلی!!
داشتی به زور یه صندلی رو هل میدادی تا کنار خاله مریم بنشینی پشت کامپیوتر که پایه صندلیت گیر کرد به صندلی خاله مریم. همانطور که داشتی زور میزدی خطاب به صندلی میگفتی که:
برو دیگه قربونت برم!
برو دیگهههههههههههه!
وقتی هم دیدی قربون صدقه در مورد این صندلی بیعاطفه جواب نمیده، شروع کردی به جیغ کشیدن!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

بولینگ عبده- بهار ۸۸

امتحانات همچنان ادامه دارد!
فعلا این پست رو با عجله و اورژانسی گذاشتم. تا بعد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سر تقاطع فاطمی، یه ستادیه که فکر می کنم متعلق به ا.رتش باشه. محوطه سرسبزی داره و استخر کوچکی و فواره ای و خلاصه صفاسیتیه برای خودش!! دور تا دورش هم نرده کشی شده است.
هر بار که می خواستیم از آنجا رد بشیم، اعلام می کردی که "می خوام برم اون تو!" و اصرار داشتی که از لای نرده ها رد بشی و من هم توضیح می دادم که "نمی شه و اجازه نداریم و تازه ما بزرگیم از لای نرده ها رد نمیشیم که!"
تا این که اون روز بعد از اصرار چندباره ات، من راهمو کشیدم و رفتم تا بلکه کوتاه بیایی و دنبالم حرکت کنی. یه لحظه برگشتم و دیدم داری تقلا می کنی که سرت رو ببری لای نرده ها و بعد از کمی کلنجار موفق شدی و حالا زور می زدی که دست و پاهات رو هم رد کنی، اما گیر کردی.
چنان صحنه کمیکی پیش اومده بود که نگو. اومدم بالای سرت و شروع کردی به آه و ناله. بهت تشر زدم که "چرا حرف گوش نمی دی؟ خیله خب! حالا سرتو بیار بیرون!" غافل از اینکه سرت گیر کرده بود!
در همون لحظه ۴-۵ نفر خانوم و آقا در حال عبور بودند و خلاصه قضایا داشت تبدیل می شد به معرکه مارگیری!!
دورمون جمع شدند و یکی از آقایون جلو اومد به قصد کمک که گفتم چیزی نیست و خودش سرشو درمیاره!!
البته بعد از چند ثانیه تقلا، بالاخره معرکه تموم شد و کله مبارک هم از لای نرده ها دراومد!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

پارک لاله- تابستان ۸۷

گل من و جوجوی محبوبش! خودش کم، کار خونه می کنه!!! تازه دستکش آشپزخانه هم توی دستهای جوجوش کرده!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تازگی ها نمی دونم چرا اینقدر حرفای بد افتاده توی دهنت! اساسا من از استعداد بچه ها توی یادگرفتن حرفهای ممنوعه در عجبم! یعنی اصلا از کجا می فهمن که توی کلی حرف که زده میشه کدومش جزء این دسته از کلمات مساله داره؟!
البته در مورد تو فکر می کنم یکی از دلایلش، بعضی موارده که توی عصبانیت حواسم به کلماتم نبوده و یه دلیلش هم چند تا از فیلم هایی باشه که اشتباه کردم و گذاشتم تماشا کنی مثل آتش بس و توفیق اجباری و از این حرفا که البته دیگه ممنوع شد دیدنشون. البته فیلمی مثل شهر موش ها که تو فقط به عشق آنونس های قبل از شروع فیلم، تماشا می کنی هم خیلی بی تاثیر نبود.
خیر سرمون رفتیم فیلمی رو گرفتیم که مناسب سن و سالت باشه، غافل از اینکه تبلیغات فیلمهای بزرگسالان توش هست و همین ها بدآموزی داره!! نمونه اش حرفاییه که این روزها مثل نقل و نبات، از دهن مبارک سرازیر میشه و من رو به شدت عصبانی و ناراحت می کنه!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد از اینکه افتخار شستشوی پس از دستشویی رفتنت، نصیب مامان فاطمه شد:
- مامان فاطمه!
- جانم!
- خاک بر سرت!!![]()
مامان فاطمه سعی می کنه با روش های تربیت مثبت عمل کنه: نه مامان جان! بگو گل بر سرت!
- نه مامان فاطمه! "گل بر سرت" که حرف خوبیه!!!
چی بگم به تو آخه بچه فسقلی!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چند روز پیش همینطوری داشتی توی اتاق راه می رفتی که یه دفعه به سبک توفیق اجباری گفتی:
- مرده شوی خودت و خواهرتو ببرن!!!
خداییش من موندم این یه جمله رو که اصولا تا حالا نشنیده بودی، چطوری از توی اون همه دیالوگ فیلم، کشیدی بیرون!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یادمه یه بار داشتیم با هم از سرکار می رفتیم خونه. قضیه مال ۱ سال پیشه. اون وقتا یه عادتی داشتی مبنی بر اینکه در طول مسیر پیاده روی، چندین بار تغییر مسیر می دادی، چند دقیقه که این طرف خیابان راه می رفتیم می گفتی حالا بریم اون طرف!!!
اون روز هم همین بازی رو درآوردی. من که خیلی خسته بودم و حال و حوصله این اطوارها رو نداشتم، آمپرم زد بالا:
- مادر من! یعنی چی اینکار؟ مگه ما دیوانه ایم که هی از این طرف خیابون بریم اون طرف و دوباره برگردیم؟
یه دفعه زل زدی تو چشام و صداتو بالا بردی که: دیوانه!!
می گم که من موندم این کلمه های کلیدی رو چطوری توی جمله ها کشف می کنی؟! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دیشب رفته بودیم مهمونی. شب قبلش خیلی دیر خوابیده بودی و صبح هم که مهد کودک و برنامه همیشگی. خواب ظهرت هم توی مهدکودک داشتی ولی بعد از ظهرش خیلی خسته و عصبی بودی. وقتی هم که خسته باشی خدا نصیب نکنه!! همه جور چیزی از دهان و دندان مبارک تراوش می کنه، از حرفای بد بگیر تا گاز!!!
نمونه اش اینکه به محض اینکه مامان فاطمه (مامانی بابا) از راه رسید و خواست تحویلت بگیره هوار کشیدی که: "خاک بر سرت! برو بالا!" و راه رو بهش نشون دادی!
اون یکی مامان فاطمه (مامانی من) رو هم حسابی خجالت دادی و دستاش رو چند تا گاز حسابی گرفتی!!
خلاصه که حسابی برام آبرو خریدی مادر!!![]()
خب! حالا میشه بفرمایید بنده باید چیکار کنم؟!
- بابا! هلیا اعصابش نبود!! ناراحت بود.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
توی تابستون کلاس زبان می ری و بعضی موقعها یه افاضاتی ازت سر میزنه. پریروز داشتی به دایی محمدحسین که بهت کمک کرده بود میگفتی: Thank you!
امروز بهم گفتی: I love you! ![]()
داشتیم با هم نقاشی میکردیم. بعدش من با مداد رنگی هات شکل های حروف الفبای انگلیسی رو درست میکردم و تو اسمشون رو میگفتی.
خودت هم با مدادهات شکل X رو درست کردی. ازت پرسیدم:
- مامان جان! این چیه؟ اگه گفتی!
- این "گیلیسیه" (انگلیسیه)!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
داشتی از پله ها می رفتی بالا و یادم نیست ولی یه چیز بامزه ای گفتی. من هم یهو جوگیر شدم و خواستم به عادت بد همیشگی بچلونمت. خلاصه با.سن مبارک رو یه نموره چلوندم!!!
داد و بیداد راه انداختی که:" آآآآآآآآآآآآآآآآآی! دردم اومد! درد می کنه!! بوسم کن."
- "ببخشید! بیا بوست کنم." و صورتت رو بوسیدم!
راضی نشدی و اشاره کردی به پشتت که: "نه! اینجا رو بوس کن! درد می کنه."
خلاصه اینکه تا ما.تحت مبارک بوسیده نشد، راضی نشدی!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

پسرکم- تابستان ۸۶
ما هم امتثال امر کردیم! کیک رو گرفتیم و همراه بابایی رفتیم عکاسی و بعد از کلی بازیگوشی که دیگه آقای عکاس کم آورده بود، عکس گرفتیم. توی عکاسی هم حسابی جوگیر شده بودی و به همه تبریک میگفتی بابت تولدت!! مامان فاطمه اینا هم که منتظرت بودند تا بریم کادوبازی!

هنوز هم بعد از چند هفته، سراغ کیکت رو میگیری!!![]()

منتظر شروع مراسم! هرچی گفتیم بیا شلوار درست و درمون بپوش، خوش تیپ بشی و از این حرفا فرمودید که من شلوار راحتی میخوام! میترسم عروسیت رو هم با پیژامه بری مادر!!!![]()

عشق فشفشه!!![]()

قربون چشمات برم!![]()

خوشحال و خندان بعد از دریافت کادوها.![]()
اونقدر ذوق کیکت رو داشتی که گفتی اول باید کیک بخوریم! بعد به حساب کادوها رسیدیم.
دست مامان فاطمه و خاله ها و دایی ها درد نکنه. البته امسال، باباحاجی اینا هم قبل از تولدت ما رو شرمنده کردند.![]()
چشم هایت، نگاهت،
حرف هایت، خنده هایت و حتی گریه هایت،
لبخندهای مهربانت،
وجودت، همه برایم زیباست.
با همه وجودم، همه وجودت را دوست دارم.
۴ سالگی ات مبارک!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پ.ن: راستی! چرا من اینقدر تاخیر فاز دارم؟! تازه بعد از جشن تولد و ... یاد پست تولد می افتم!!!