تبليغاتX
عشق کوچولوی من

عشق کوچولوی من

سه ماه پایانی سال ۹۰، پر از درگیری و پیچ و تاب بود، اما گذشت.

ممنونم از همه دوستای مهربونم که سراغم رو می گرفتن.

امیدوارم سال ۹۱ سال خوبی برای همه باشه.

سال نو پیشاپیش مبارک عزیزان دلم.

برای همه شما و بچه های گلتون و به ویژه پسرک خودم!!  آرزوی بهترین ها رو دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/28ساعت 16:9  توسط مامان اکرم  | 

پسرک!

امسال بیشتر از سال های قبل، دلت هوای شرکت در عزاداری حسین (ع) را داشت. دعای مادرانه من امروز، روز عاشورا، برای تو حسن عاقبت است و از خدا می خواهم تو را از حسینیان قرار دهد.

خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان ياد کردن
زبان را زخمه فرياد کردن

خوشا از نی خوشا از سر سرودن
خوشا نی­نامه­ای ديگر سرودن

نوای نی، نوايی آتشين است
بگو از سر بگيرد، دلنشين است

نوای نی، نوای بی­نوايی است
هوای ناله­هايش، نينوايی است

نوای نی، دوای هر دل تنگ
شفای خواب گُل، بيماری سنگ

قلم، تصوير جانکاهی است از نی
علم، تمثيل کوتاهی است از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد

دل نی ناله­ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پرسوز

چه رفت آن روز در انديشه­ی نی
که اينسان شد پريشان بيشه­ی نی؟

سری سرمست شور و بی­قراری
چو مجنون در هوای نی­سواری

پر از عشق نيستان، سينه او
غم غربت،غم ديرينه او

غم نی، بندبند پيکر اوست
هوای آن نيستان در سر اوست

دلش را با غريبی، آشنايی است
به هم اعضای او وصل از جدايی است

سرش برنی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گرديد، گه دال

ره نی پيچ و خم، بسيار دارد
نوايش زير و بم، بسيار دارد

سری برنيزه­ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گل بردارد اشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر؟

گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر، باری از دل بود بر نی

چو از جان پيش پای عشق سر داد
سرش بر نی، نوای عشق سر داد

به روی نيزه و شيرين زبانی !
عجب نبود ز نی شکرفشانی

اگر نی پرده­ای ديگر بخواند
نيستان را به آتش می­کشاند

سزد گر چشم­ها در خون نشينند
چو دريا را به روی نيزه بينند

شگفتا بی سرو سامانی عشق!
به روی نيزه، سرگردانی عشق!

ز دست عشق در عالم هياهوست
تمام فتنه­ها زير سر اوست!

مرحوم: استاد قیصر امین پور

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/15ساعت 14:10  توسط مامان اکرم  | 

قبلا هم گفته ام که متاسفانه خیلی از سوسک می ترسی و هر وقت سوسک ببینی، با جیغ بنفش، ما رو از وجودش مطلع می کنی، اگرچه مامان فاطمه، اخیرا یه سوسک پلاستیکی برات خرید که خیلی چندش آور و واقعیه، اما به نظرم واقعا باعث شد که از ترست کم بشه. به هر حال وقتی که جنازه یه سوسک هم جایی ببینی، ازمون می خوای که معدومش کنیم. 

چند وقت پیش، صبح اول وقت، جنازه یه سوسک رو کنار دیوار، بغل جاکفشی دیدی و ازم خواستی که بندازمش توی سطل، چون دیرمون شده بود، من موکولش کردم به بعد. چند روزی منزل نبودیم و وقتی برگشتیم خونه، دیدیم که سوسکه در چرخه ماده و انرژی، داره تبدیل به انرژی میشه!!!

خیلی بامزه گفتی: مامان! این سوسکه رو! داره پژمرده میشه!!!!

چند شب پیش، هوس چیپس و ماست کرده بودی، منتها نمی دونم چطوریه که خیلی وقت ها منظورت رو به صراحت نمی گی و هی حاشیه میری!!!

خودت رو ولو کردی روی مبل و گفتی: وای! مامانی!! فشارم افتاده!!!!

پقی زدم زیر خنده و گفتم: چی؟ تو مگه فشار هم داری فسقلی؟!!!

خودت هم خنده ات گرفته بود، ولی خودت رو از تک و تا نینداختی و گفتی: آره! دلم داره ذوق می کنه!!! (فکر کنم منظورت ضعف می کنه، بود!!!!)

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/12ساعت 13:43  توسط مامان اکرم  | 

تقریبا یک ماه پیش بود. تازه از مدرسه رسیده بودی و چشمت افتاد به ملیکا و دوستش که توی محوطه بازی می کردند. برعکس همیشه که برای بازی های کامپیوتری حرص می زنی، با عجله اومدی و وسایلت رو گذاشتی و ذوق زده رفتی برای بازی با اونها.

یک ساعتی توی محوطه بدوبدو کردین و بعدش هم برگشتی دفتر مون...

----------------------------------------------------------------------------------------------

فردای اون روز، نگهبان ساختمان، من رو کشید کنار که: خانم فلانی! امیرمهدی دیروز داشت توی پارکینگ مدیریت، می چرخید، فکر میکنم روی یکی از ماشین ها خط خطی کرده!!!!

خیلی جا خوردم! بهش گفتم: مطمئنید؟ فکر نمی کنم چنین کاری کرده باشه!

ولی اون گفت که ظاهرا این مساله اتفاق افتاده، بعدش هم خواهش کرد که من مساله رو پیگیری نکنم، چون برای اون که نگهبان بوده، بد میشه!!!

یکی دو ساعت بعد، رفته بودم واحد پشتیبانی برای کاری، دیدم مسئول پشتیبانی، آقای "س" خیلی گرفته و عصبیه.

پرسیدم که چی شده. تعریف کرد که دیروز، آقای "ن" از مدیران سازمان، اعلام کرده که یک نفر روی در ماشینش رو خط خطی کرده و رنگ ماشین رو خراب کرده، حالا از دیروز آقای "ن" گیر داده که باید فیلم همه دوربین های مداربسته بررسی بشه تا مشخص بشه که کار کی بوده. ظاهرا آقای "ن" نگران این مساله است که مبادا کسی توی مجموعه باهاش دشمنی داشته باشه و خواسته اینجوری تلافی کنه.

آقای "س" هم با عصبانیت می گفت که از دیروز پدر ما رو درآوردند و من هرچی فیلم ها رو نگاه کردم هیچی مشخص نیست و کسی اطراف ماشین ایشون دیده نشده، از طرفی، زاویه قرار گرفتن ماشین، طوریه که خیلی توی فیلم، مشخص نیست. هرچی هم اصرار می کنیم که شاید جای دیگه ای این اتفاق افتاده، آقای "ن" پاشو کرده توی یه کفش که نخیر! کار کسی داخل این مجموعه است!!!

خلاصه قضایا بدجوری پلیسی شده بود! از آقای "س" پرسیدم، ماشین آقای "ن" چیه؟ جواب داد: "سورن نقره ای".

یه لحظه، یاد صحبت نگهبان افتادم و به مسئول پشتیبانی گفتم که براساس صحبت نگهبان، ظاهرا کار، کار پسر منه!

یه دفعه زد زیر خنده و گفت: من می گم چرا این خط ها عمیق نیستند و خیلی هم نامنظمند، پس بگو! اگر کسی دشمنی داشته باشه که اینجوری خط نمی کشه، کاری می کنه که ماشین به صافکاری بیفته!!

جالب اینجاست که بعدش گفت: من به روی خودم نمیارم، شما هم چیزی نگین!

بهش گفتم: یعنی چی؟ مگه چطور شده؟ با یه پولیش ساده حل میشه دیگه! هزینه اش رو من پرداخت می کنم!

بعد از ظهر که از مدرسه اومدی، ازت پرسیدم که مامانی! دیروز تو توی محوطه، روی ماشین ها نقاشی نکشیدی؟! یه سمند نقره ای!!

خیلی عادی جواب دادی که: آره! ولی یه 206 نقره ای بود!

-          با چی روش نقاشی کشیدی؟

-          با ماژیک!!!!

خیلی باهات کلنجار رفتم که ببینم بالاخره اصل مطلب چی بوده، ولی اصرار داشتی که من با سنگ هیچی نکشیدم، با ماژیک کشیدم. کمی که اصرار کردم، اصلا منکر قضیه شدی و گفتی که اصلا من کاری نکرده ام!!

شب توی خونه هم بابایی خیلی باهات کلنجار رفت، ولی اصلا حاضر به اعتراف کردن نشدی!!!! ما هم قضیه رو مسکوت گذاشتیم.

تا چند روز بعد از اون قضیه، 6-5 باری رفتم دفتر آقای "ن" اما یا جلسه داشت، یا نبود، بالاخره باهاش صحبت کردم و مساله رو بهش توضیح دادم، جالبه که میدونست، کار توئه. آقای "س" با اون هم ادا و اصول و پلیس بازی و بگم، نگم، قضیه رو بهش گفته بود!!!

هر چی اصرار کردم که خسارت بهش بدم، قبول نکرد و گفت: "اشکالی نداره! من فقط نگران بودم که کسی توی مجموعه از من نارضایتی داره و نمی تونه ناراحتی اش رو ابراز کنه!!"

خلاصه که ماجرای پلیسی ای رو پشت سر گذاشتیم گلم، اما تجربه خوبی برای من شد تا بفهمم که آدم ها چقدر متفاوتند، بعضی ها چقدر بلند نظرند و بعضی ها ، چقدر خاله زنک و غیرقابل اعتمادند!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/02ساعت 10:43  توسط مامان اکرم  | 

چند وقت پیش برای کاری رفته بودم بیرون و تو مونده بودی خونه پیش بابا. بابایی تعریف می کرد که  سر غذا خوردن بازی در آوردی.

بابایی هم خواسته براساس روش های قاطع تربیتی عمل کنه و گفته که : خیله خب! اگه غذاتو نخوری، گرسنه می مونی، چون فقط همینو داریم!!!

تو هم که از قبل، جوانب کار رو سنجیده بودی جواب دادی: اصلا می رم از بیرون پیتزا می خرم!!

بابایی هرهر خندیده که: از بیرون غذا خریدن، پول میخواد! تو پولت کجا بود؟!

تو هم با اطمینان جواب داده بودی که: پول دارم! اوناهاش! توی قلکمه!

بدو رفته بودی و قلک پلاستیکی که مدرسه بهتون داده بود رو آورده بودی...

بابایی دوباره با خباثت گفته بود که: هه هه هه! حالا چه جوری می خوای پولاش رو در بیاری؟!!!

کمی فکر کردی و بعد قلک را سرو ته گرفتی و شروع کردی به تکان دادن: اینجوری!!!

و بعد از تلاش زیاد، سکه ها رو از قلک ریخته بودی بیرون!!!!

دیشب، خیلی طول کشید تا بخوابی، مرتب هم توی تاریکی، صدای ملچ مولوچ در می آوردی، فکر کردم به امر شریف ناخن جویدن مشغولی، اومدم یه چیزی بهت بگم که یه دفعه، توی تاریکی دستت رو دراز کردی و گفتی: مامان! بگیر!!

- چیو؟

- بیا دندونمو بگیر! کندمش!!!!

خب! این هم از دندون دومی که مدت ها باهاش درگیر بودی!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/29ساعت 11:9  توسط مامان اکرم  |